اسكندر بيگ تركمان

118

تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )

بودند داروغه يكى از رنود و اوباش آن محله را گرفته بقتل آورد اقربايش بيرخصت داروغه او را از سياستگاه برداشته بجمعيت اجلاف بآئين شايسته بمزار برده دفن كردند داروغه از اين معنى برآشفته خواست كه به جهت تنبيه رنود و اوباش جسد او را از قبر بيرون آورده بر دار عبرت كشد اوباش بممانعت برخاسته بداروغه چيره شدند و داروغه اصرار مينمود تا آنكه فيما بين منجر بجنگ و جدال شد و اجلاف بىاعتدالى كرده بسرحد افراط رسانيدند چنانچه الله قلى بيك از بيم تير و تفنگ اجلاف در كمال خفت و خوارى خود را به منزل انداخته متحصن شد ملازمان و تبعهء او جمعى زخمدار و چند نفر مقتول شدند درين شورش و غوغا اجلاف هر محله و اوباش هر كوچه را كه بدمستان خمخانهء جهل و عربدهء جويان آشوبخانهء جنونند سوداى خودسرى در سر افتاده آغاز شورش و فساد كردند دو هوائى كه در ميانه شهرى شايع بود بتازگى شيوع يافته كمر به خون يكديگر بستند سودا و معامله در قيصريه و چهار بازار تبريز بر طرف شده دروب خانات و دكاكين بسته شد تردد مردم در كوچه‌ها منقطع گرديد اعزه و كدخدايان و كاسبان و درويشان در زحمت افتاده از بىاعتدالى رنود و اوباش بدمعاش بجان رسيده قبايح كليه از آن گروه در وجود آمده مملكت روى در خرابى نهاد چون حقيقت اين حال بعرض اقدس رسيد به جهت آنكه رعايا مستحق قتل و سياست نگردند يوسف بيك چاوشلو ولد بابا سليمان را كه مرد عاقل كاردان بود بداروغگى فرستادند كه آن جماعت را بطريق مستقيم عافيت دلالت نموده آتش آن فتنه را به آب مدارا و حسن تدبير فرو نشاند و يوسف بيك با آن طبقه آميزش كرده خصما را به يكديگر امتزاج داده بكدخدايان هر محله بضامن داده قسم ياد نمودند كه من بعد مرتكب فساد نگردند يك دو ماه فى الجمله استقامتى در شهر پديد آمده بود كه پهلوان بارى نامى باز برهمزن هنگامهء عافيت گرديده دو نفر از ملازم يوسف بيك را بقتل آورده ديگر باره اجامره و اجلاف سر بفتنه و فساد برآوردند يوسف بيك عرض كرد كه اين جماعت شوريده سر كه محرك اين شورشند چهارصد نفر بيش نيستند و اگر در سياست اين گونه بدرگان تأخير رود منجر بفساد كلى مىشود بنابر آن سهراب بيك ولد خليفهء انصار برفتن تبريز و دفع اجامره مأمور گرديده چون جمعى كثير به شهر رسيده يوسف بيك نيز با مردم خود به او پيوسته بجستجوى اجلاف پرداختند رنود و اوباش متوهم شده سر بجيب اختفاء فرو بردند كدخدايان هر محله كه ضامن بودند گرفته اوباش آن محله را از او طلب نمودند كدخدايان بالضروره آن جماعت را بدست آورده بديار عدم فرستادند تا چهل پنجاه نفر از جوانان نامى آنطبقه را از دار عبرت آويختند در آن واقعه دويست نفر زياده كشته شدند و آن شورش و فساد تسكين يافت واقعهء ديگر آنكه در سنهء خمس و ستين و تسعمائة سيل عظيم بقزوين آمده تا موازى دو هزار خانه درب اهر از ممر سيلاب ويران و خراب شده نقصان و [ 91 ] خسران بسيار از خرابى خانه و آب بردن اثاث البيت باهل آن محله رسيد واقعهء ديگر در سنهء احدى و ثمانين و تسعمائة در دارالارشاد اردبيل علت طاعون شيوع يافته تا موازى سى هزار كس به علت طاعون تلف شدند . ذكر ارتحال حضرت شاه جنت مكان عليين آشيان و وقايع عظيمه كه در آن اوان باراده و تقدير ملك منان روى داد بر ضماير واقفان اخبار و مطالعه كنندگان سير و آثار سلف پوشيده نماند كه چون مجملى از احوال گرامى حضرت جم جاه جنت مكان و قضاياى زمان دولت سعادت بينان آن حضرت بدستيارى كلك بدايع نگار در فوق رقم تحرير يافت اكنون قلم شكسته زبان در شرح واقعهء غم